مکتب فرانکفورت(3)
*_ رويکردهاي مختلف نظريه انتقادي:
-نظريه انتقادي:
نظريه انتقادي در معناي دقيق کلمه، عبارت است از پروژه اي بين رشته اي که توسط هورکهايمر اعلام گرديد و ازسوي اعضاي مکتب فرانکفورت به کاربسته شد. مطابق با اين نظريه مهم ترين آرمان پروژه روشنگري يعني برپايي جامعه مدني را مي توان از طريق اعمال پژوهش هاي اجتماعي بر نظريه تحول(تکامل)مارکس تحقق بخشيد.
ريموند گاس تعريف هاي مختلفي از نظريه انتقادي ارائه مي دهد که عبارتند:1- نظريه هاي انتقادي جايگاه ويژه اي به عنوان راههاي عمل انساني دارند از اين جهت که:الف)هدف اين نظريه ها ايجاد روشنگري در کارگزاراني است که به آنها عقيده دارند، يعني قادر ساختن کارگزاران مذکور براي تعيين اينکه منافع و علايق حقيقي آنها کدامند.ب)اين نظريه ها ذاتا نظريه هاي رهايي رهايي بخش هستند، يعني کارگزاران را از قيد نوعي اجبارو اضطرار که حداقل بخشي از آن خود خواسته و خود تحميلي است رها مي سازند.
2- نظريه هاي انتقادي از محتواي شناختي برخوردارند، يعني اشکالي از معرفت هستند. 3- نظريه هاي انتقادي به لحاظ معرفت شناختي تفاوت اساسي با نظريه هاي علوم طبيعي دارند. نظريه هاي علوم طبيعي تحسم بخش هستند و واقعيت قائم به ذات دارند، ليکن نظريه هاي انتقادي بازتابي هستند.
- نقد نظريه انتقادي از پوزيتويسم:
طرح کلي انتقادي فرانکفورتي ها از پوزيتويسم ناظر به سه وجه اصلي بود: اول اينکه پوزيتيويسم رويکرد نامناسب و گمراه کننده اي است که به دريافت درستي از حيات اجتماعي نايل نمي گردد و نمي تواند نايل گردد. دوم آنکه پوزيتيويسم با توجه صرف به آنچه و جود دارد(وضع موجود)نظم اجتماعي موجود را تأييد کرده و برآن صحه مي گذارد و در نتيجه مانع هرگونه تغيير اساسي مي گردد و نهايتا به بي اعتنايي سياسي مي انجامد. سوم آنکه پوزيتيويسم عامل بسيار مهمي در تأييد و حمايت يا ايجاد شکل جديدي از سلطه يعني سلطه بوروکراتيک يا تکنوکراتيک است و با آن رابطه نزديک دارد.
ديگر انتقاد نظريه پردازان فرانکفورتي از پوزيتيويسم از اين مننظر است که به عقيده آنان پوزيتيويسم توجه چنداني به عاملان انساني نداشته و آنان را تا سطح هويت هاي منفعلي تنزل مي دهد که رفتار، اعمال و افکار آنان را«نيروهاي طبيعي» تعيين مي کنند. در حاليکه نظريه پردازان انتقادي ترجيح مي دهند تا توجه خود را به فعاليت ها و کنش هاي انساني و همين طور نحوه تأثير آنها بر ساختارهاي اجتماعي وسيع تر معطوف سازند. به همين خاطر فرانکفورتي ها با اعتقاد راسخ به نقش مهم و تعيين کننده عاملان انساني(که درعين حال وجه تمايز فرانکفورتي ها از مارکسيسم ارتدکس نيز به شمار مي رود)به هيچ وجه اين ادعاي پوزيتيويسم را قبول ندارند که قواعد عام علوم فيزيکي و طبيعي مي توان بي کم و کاست در خصوص کنش انساني و ساختار اجتماعي نيز اعمال نمود.
انتقاد هم ديگري که مکتب فرانکفورت از پوزيتيويسم کرده است به تمايز ميان ارزش و واقعيت باز مي گردد، به اعتقاد آنان، پوزيتيويسم بدليل همين تمايز ميان ارزش و واقعيت و برتري بخشيدن به ابزار در تقابل با اهداف(در واقع، براي تحقق اهداف) به صورت جرياني ذاتا محافظه کار و ناتوان از معارضه بانظم موجود درآمد. به تعبير مارتين جي،«نتيجه اين نوع نگرش پوزيتيويستي چيزي نبود جز مطلق سازي واقعيات و عينيت بخشيدن به نظم موجود».
- نقد نظريه مارکسيستي:
به اعتقاد نظريه پردازان انتقادي، تفسير علمي و تفسير ماترياليست تاريخي از پديده ها براي عنصر«آگاهي»در مسائل انساني ارزش کمي قايل بوده و ارزش آنرا ناديده گرفته و درنتيجه موجب اشاعه نوعي پوزيتيويسم خام و جزمي مي گردند که در تئوري بيش از حد اصول گراست و درعمل بسيا ويرانگر.
- نقد ذاتي يا نقد دروني(هسته محوري نظريه انتقادي):
مفهوم نقد ذاتي يا نقد دروني که در واقع نوعي فرانقد بوده و ابزاري روش شناسانه براي توصيف، ارزيابي، تحليل و تبيين پديده ها و موضوعات مورد مطالعه به شمار مي رفت، هسته اصلي رويکرد نظريه پردازان انتقادي در پژوهش هاي اجتماعي محسوب مي شد، مفهومي که در حقيقت برگرفته از آثار اصلي هگل و مارکس بود.
در خصوص پايبندي به نوعي پروژه انقلابي براي رهايي انسان ها نيز به جاي انتقاد از نهادها وترتيبات اجتماعي موجود در قالب مجموعه اي از ارزش هاي اخلاقي تحميل شده از بيرون، به قضاوت و ارزيابي درباره نهادهاي اجتماعي مذکوربراساس ارزش هاي دروني(وذاتي)و داعيه هاي ايدئولوژيک مورد حمايت خود اين نهادها پرداختند.
بدين ترتيب، رويکرد نقد ذاتي اتخاذ شده از سوي نظريه پردازان انتقادي سبب شد تا آنان رها از هرگونه تعبدات و جزميات رايج مارکسيسم ارتدکس از منظري آزاد به بررسي انتقادي نهادهاي اجتماعي بپردازند. رويکرد مذکور در عين حال سبب شد تا آنان در قبال تضادها و تناقضات موجود بين نمودهاي اجتماعي و سطوح عميق تر واقعيت اجتماعي حساسيت و عنايت بيشتري از خود نشان دهند.
از ديد نظريه انتقادي در تمامي تشکيلات اجتماعي بين«نمود»و«ظاهر» کاربست هاي اجتماعي(يعني آنچه در سطح نظري و در عرصه فکر از کاربست هاي اجتماعي ترسيم مي شود)- براي مثال دموکراسي، آزادي، يا احزاب کارگري- «بود»يا«باطن»کاربست هاي مذکور(يعني آنچه در سطح عملي، واقعي يا وجودي از اين کاربست ها ترسيم مي شود)الزاما تناقض هاي اجتناب ناپذير وغير قابل انکار وجود دارد. به اتقاد آدورنو اين شکاف بين«وجود»و ماهيت يا «بود»و«نمود»بيانگر غير حقيقي بودن همساني است، بنابراين چيزي به نام همساني وجود ندارد؛ به عبارت ديگر به آن است که «مفهوم» چيز دريافت شده يا«تصور» را از بين نمي برد. از اين رو هدف اصلي«نقدذاتي»عبارت است از تحقيق تجربي در اين خصوص که آيا يک واقعيت اجتماعي معين نافي ادعاي خود است، مثلا اين ادعا که بيانگر شرايط عادلانه و برابر است. هدف ديگر نقدذاتي عبارت است از آشکار ساختن تمايلات دروني براي تغيير و تحول و معرفي منابع جديد مقاومت دربرابر نهادهاي سرکوبگر است.
- نظريه انتقادي و علوم اجتماعي:
دو پيش فرض اساسي محور رويکرد مکتب فرانکفورت در تحليل هاي اجتماعي به شمار مي روند: پيش فرض اول اينکه عقايد افراد محصول جامعه اي است که درآن زندگي مي کنند. به اعتقاد فرانکفورتي ها، از آنجا که انديشه هاي افراد بطور جمعي شکل مي گيرد، لذا نيل به شناخت و نتايج عيني، مستقل از تأثير پذيري از مکان جغرافيايي يا زمان تاريخي و دوراني که درآن به سر مي برند وهمين طور بدون تأثير پذيري از نظام هاي فکري- فلسفي موجود در بسترهاي زماني-مکاني مزبور امري غيرممکن است. پيش فرض اساسي دوم اين است که روشنفکران و انديشمندان نبايد سعي کنند که در جهت گيريهاي خود عيني و برون گرا باشند، يا در آثار خود واقعيت را از ارزش جدا سازند. بلکه به اعتقاد فرانکفورتي ها، روشنفکران بايد نگرشي انتقادي نسبت به جامعه اي که درحال بررسي آن هستند اتخاذ نمايند: نگرشي که از يک سو افراد را نسبت به آنچه بايد انجام دهند آگاه سازد و از سوي ديگر هدف اصلي آن ايجاد تحول اجتماعي باشد.
- انتقاد از جامعه شناسي:
به ديد نظريه پردازان مکتب فرانکفورت، جامعه شناسي دچار«علم گرايي»و«علم زدگي»شده است، يعني روش علمي را في نفسه هدف گرفته است. علاوه بر آن، جامعه شناسي خود رادر خدمت وضع موجود در کمک به حفظ و تثبيت آن قرار داده، واساسا در فکر انتقاد از نهادهاي اجتماعي غالب، که در پيوندنزديک با نهادهاي قدرت(سياسي) و ثروت(اقتصادي)قرار دارند، نيست.
نظريه انتقادي، علاوه براين قبيل انتقادات سياسي، انتقادات ديگري نيز به جامعه شناسي وارد ساخته است: ازجمله انتقاد و حمله به گرايش جامعه شناسان در تقليل پديده ها و امورانساني تا سطح متغير هاي عيني اجتماعي. هنگاميکه جامعه شناسان برجامعه به مثابه يک کل تأکيد دارند و در عوض به افراد توجهي ندارند، با اين کار خود در حقيقت کنش متقابل ميان فرد و جامعه را ناديده مي گيرند. بر همين اساس فرانکفورتي ها معتقدند که جامعه شناسان به دليل ناديده گرفتن نقش و جايگاه مهم فرد قادر به تبيين و تحليل آن دسته از تحولات سياسي عمده اي مي توانند به ايجاد جامعه اي عادلانه و انساني منجر گردند نيستند و حرف چنداني در اين زمينه براي گفتن ندارند.
- انتقاد از جامعه مدرن:
به اعتقاد مکتب فرانکفورت کانون سلطه در ديناي مدرن از حوزه اقتصاد به حوزه فرهنگ منتقل شده بود. نظريه پردازان انتقادي با تأثيرپذيري دوسويه از نظرات مارکس و وبر بر عقلانيت به منزله عمده ترين وجه تمايز فرايند تکامل در دنياي مدرن تأکيد دارند. اين تأثيرپذيري در نهايت به اين تز انجاميد که«در جامعه مدرن فرايند سرکوب و ستم ناشي از عقلانيت، به عنوان عمده ترين معضل اجتماعي، جايگزين فرايند استثمار اقتصادي شده است».
وجه نخست اين تز کاملا متأثر از نظريه وبر در ايجاد تمايز بين دو نوع عقلانيت صوري و عقلانيت ذاتي است. به عقيده نظريه پردازان انتقادي، عقلانيت صوري تنها در فکر دستيابي به مؤثرترين ابزار براي تحقق اهداف مشخص است، بدون آنکه در ماهيت ابزار به تأمل بپردازد. اين همان پديده اي است که نظريه پردازان مذکور از آن تحت عنوان«تفکر فن سالارانه» ياد کرده و معتقدند که هدف آن خدمت به نيروهاي سلطه گر است و نه رهايي توده ها از نوع سلطه.
تفکر فن سالارانه ناشي ارزعقلانيت صوري تنها در فکر يافتن کارآمدترين ابزار براي نيل به اهدافي است که قدرت مداران مهم و حياتي توصيف کرده اند. عقلانيت ذاتي، برخلاف عقلانيت صوري، متضمن ارزيابي از ابزار برحسب ارزش هاي غايي انساني نظير عدالت، صلح و سعادت است.
به اعتقاد نظريه پردازان مکتب فرانکفورت، اگرچه در زندگي مدرن ظاهرا عقلانيت به چشم مي خورد، ليکن دنياي مدرن مملو از خرد ستيزي است، که از آن مي توان با تعبير خرد ستيزي عقلانيت صوري ياد کرد. و جامعه مذکور از اين نظر غير عقلاني است که عرصه عقلاني نابود کننده افراد، نيازها و توانايي هايي آنهاست. از اين نظر که صلح از طريق تهديد دائمي جنگ حفظ مي گردد؛ ومهم تر از همه از اين نظرکه به رغم وجود ابزار و امکانات پيشرفته و کافي، توده هاي عظيم همچنان در فقر و محروميت وتحت ستم، سرکوب و استثمار شديد به سرمي برند.
مکتب فرانکفورت بويژه برشکل بارز عقلانيت صوري، يعني بر«تکنولوژي مدرن» بيش از ديگراشکال آن تأکيد داشت. يکي از نمونه هاي بارز تکنولوژي مدرن استفاده از تلويزيون براي جامعه پذيرساختن و آرام کردن توده هاست.