آزادی، دموکراسی و دین(۳)
*ـ دین و آزادی:
اینکه آیا در اسلام چیزی به نام آزادی فکری یا آزادی دینی و یا آزادی سیاسی وجود دارد که در سایه آن انسان بتواند هر طور که خواست فکر کند و اندیشه اش را ابراز نماید و آیا انسان این حق را دارد که به هر دینی که خواست بگرود بی آنکه از فشار قدرت یا جامعه، بیمی به خود راه دهد؟
آیا مردم حق دارند در زمینه سیاسی وارد تشکل های حزبی ای شوند که براساس اندیشه ای خاص – با قطع نظر از اینکه این اندیشه با اندیشه اسلام همگون یا ناهمگون باشد- پا گرفته و می کوشد تا با تحکیم پایگاه مردمی خویش به قدرت و حکومت دست یابد؟
یا این که در اسلام آزادی وجود ندارد جز برای آنانکه به لحاظ اندیشه و عمل و شریعت ، محتوای اسلامی داشته باشند و اسلام به خطوط انحرافی اجازه برخورداری از آزادی در جامعه اسلامی را نمی دهد؟
اساسا آزادی ، جزیی از دیدگاه اندیشه اسلامی است که به اراده آزاد انسان که براساس آن سرنوشت خود را در دنیا و آخرت تعیین و به لحاظ دارا بودن اختیار کامل، مسئولیت آن را تحمل می کند رویکردی باز و روشن دارد. در اینجا به این آیه قرآن بر می خوریم که : «لااکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی»(در دین هیچ اجباری نیست و راه از بیراهه به خوبی آشکار شده است).
از این آیه می فهمیم که خداوند اراده نکرده است تا احدی را با اکراه به گرویدن به دین خویش وادارد. پس هر انسانی حق دارد تا سرنوشت و خط سیر خویش را انتخاب نماید و آزاد است تا دین خویش را که نماد باورهای او و مسیر حرکت اوست، برگزیند، بی آنکه در سطح جامعه به مشکل حادی برخورد. زیرا خداوند از او خواسته است تا عناصر رشد و سرچشمه های گمراهی را بررسی و مطالعه کند تا با فکر آراد،موضع خویش را نسبت به این دو مشخص کند.
آیه دیگری از قرآن چنین می گوید: « افأنت تکره الناس حتی یکونوا مؤمنین» ( پس آیا تو مردم را ناگریز می کنی که بگروند؟)، ملاحظه می کنیم که قرآن در عین حال که به لحاظ عملی، قدرت پیامبر را بر واداشتن مردم به ایمان ناخواسته انکار می کند، چنین می فهماند که انسانها به سبب عناصر فکری و درونی ای که خداوند به آنها بخشیده است در انتخاب ایمان آزادند. پس هیچکس حق ندارد در صورتی که انسانها ایمان را اختیار نکردند، آنان را به اختیار ایمان اجبار کند؛این مطلب را از آیه بعدی در می یابیم که: « و قل الحق من ربکم فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر»( و بگو: حق از پروردگارتان {رسیده}است پس هر که بخواهد بگرود و هر که بخواهد انکار کند). این آیه به ما می گوید که مسئولیت پیامبر این است که حق را به صورت مشروح به مردم عرضه کند و اختیار انتخاب ایمان و کفر را به خودشان وانهد که اگر کافر شدند خود در آخرت مسئول کفر خویشند،چنانکه بخش پایانی آیه به این امر اشاره دارد: « انا اعتدنا للظالمین نارا احاطت بهم سرادقها» (که ما برای ستمگران آتش آماده کرده ایم که پرده هایش آنان را در بر می گیرد).آیا معنی این سخن آن است که خداوند به مردم اجازه داده تا به او کفر ورزند، آنگونه که گویی این امر ، یک مسأله شخصی و آزادی نیز یکی از عناوین شرعی اسلام می باشد و بنابراین اسلام اجازه نمی دهد که مسلمانی که کفر را اختیار کرده است(مرتد)، تحت فشار قرار گیرد ؛ بلکه بر اساس قاعده آزادی که انسان را در انتخاب عقیده اش به لحاظ ایمان و کفر آزاد قرار داده،به انسان مسلمان آزادی انتخاب کفر را هم داده است؟ در جواب می توان گفت: ایمان و کفر مسئولیت هر انسانی است که در مسیر حرکت اندیشه حقیقت جویش، دعوت شده است. خداوند همه عناصر فکری و معنوی را به کار گرفته است تا برای او مشخص کند که در امر ایمان، دارای اختیار است زیرا مسأله بسیار روشن است، چون رشد از گمراهی باز شناخته شده و این مسأله جای هیچ شبهه ای را باقی نگذاشته است و اگر نقطه ابهام یا مسأله پیچیده ای هم وجود داشته و نیاز به سؤال باشد، لازم است که از اهل دانش و خرد بپرسد. به این ترتیب، آیات قرآن تأکید داارد که کافر در انتخاب کفر به هیچ روی معدور نیست و از این روست که خداوند در جهان آخرت مسئولیت کفر را به دوش خود او می گذارد و چه بسا در دنیا هم مسئولیت های خاصی را متوجه او می داند؛ زیرا خداوند مسأله کفر و ایمان را مسأله ای شخصی و تابع سلیقه فردی قرار نداده است؛ بلکه از مسایل فکری ای است که با مسئولیت عمومی انسانها نسبت به سیر در مسیر ایمان به عنوان تنها راه رهایی در دنیا و آخرت پیوند دارد.
اینکه انسان باید خود نحوه زندگی خویش را انتخاب کند سخن حقی است. اما آیا انسان باید در مسیر کمال خود دست به انتخاب بزند یا در هر مسیری که دوست داشت گام بر دارد؟ از نظر لیبرالها اگر انسان به سوی هدف خاصی که مورد نظر مصلحان اجتماعی است سوق داده شود، به صورت شی ای بی اراده در خواهد آمد. در واقع برای لیبرال ها فرقی نمی کند که آیا انسان ها راه کمال را طی کنند یا در راه دیگری، چراکه یک راه خاص برای همه وجود ندارد. هر فردی خود باید راه خویش را انتخاب کند. در ادیان الهی انسان ها فقط با یک صراط مستقیم می توانند به کمال برسند و نباید آنها را برای حرکت در صراط مستقیم مجبور ساخت. یعنی انتخاب راه کمال امری کاملا اختیاری است، ولی باید زمینه هایی را فراهم آورد تا انسان ها با اختیار خویش راه کمال را انتخاب کنند.
حداکثر قیدی که در مکتب لیبرالیسم به آزادی انسان ها می خورد عدم مزاحمت برای دیگران است، آن هم در درون یک جامعه . وقتی که قید آزادی در جامعه ای خاص مطرح باشد افراد آن جامعه فقط در فکر منافع خود خواهند بود. در طول تاریخ شاهد آن بوده ایم که وقتی سران یک جامعه به جوامع دیگر ظلم می کنند، مردم آن جامعه عموما در فکر مردم جوامع دیگر نیستند. انقلاب فرانسه را در نظر بگیرید مگر متفکران لیبرال فریاد آزادی را سر ندادند؟ سران همین ملت انقلابی در الجزایر به استثمار میلیون ها انسان پرداختند و آزادی های یک ملت مسلمان را از میان بردند. در واقع وقتی خواسته های نفسانی و شخصی مطرح شود افراد دیگر در فکر منافع دیگران نخواهند بود و گاه به گونه ای برای دیگران مزاحمت ایجاد می کنند که طرف مقابل متوجه نشود. فقط هنگامی که مزاحمت آشکار شود، فرد اگر قدرت داشته باشد می تواند با حریف خود مبارزه کند.
پس اصل عدم تزاحم ، اصل محکمی نیست. از همین جاست که ما این اصل را در ذیل مسئله کمال مطرح می کنیم. و تنها در این صورت است که انسانها به حق و حقوق دیگران توجه می کنند و از ظلم و ستم خودداری می ورزند. انسانی که مسئله کمال جویی برای او اصل است، در مسیر کمال بایدها و نبایدهایی بسیاری برای خود در نظر می گیرد که یکی از آنها همین عدم مزاحمت برای دیگران است. پس اینکه انسان نباید برای دیگران ایجاد مزاحمت کند نه از آن جهت است که می خواهد به منافع خود برسد، بلکه از آن جهت است که مزاحمت برای دیگران را سد راه کمال خود تلقی می کند.
در نظام اخلاق الهی، انسان مبدأ و مقصد شخصی دارد که در طول حیات خود باید تلاش کند تا به آن غایت قصوا برسد. به بیان دیگر در ادیان الهی انسان جهت نیل به کمال آفریده شده و آدمی باید مسیر خاصی را طبق فرامین خداوندی طی کند تا به کمال وجودی خود دست یابد. سعادت انسان نیز چیزی جز به فعلیت رساندن استعدادهای وجودی خود نیست. در لیبرالیسم انسان غایت مشخصی ندارد تا با نیل به آن به سعادت خویشتن دست یابد. در واقع سعادت در این مکتب معنای روشن و مشخصی ندارد، بلکه سعادت هر فردی وابسته به آن است که چه چیزی را بخواهد. هر فرد می تواند هر چه می خواهد باشد و هر آنچه را هم که بخواهد می تواند سعادت خویش تلقی کند. از آنجا که انسان در مرکز جهان قرار دارد و هیچ حدی از پیش برای او تعیین نشده هر فردی با اراده آزاد خود می تواند حد وجودی خویش را تعیین کند.
حاصل آنکه، چون آزادی مورد بحث، مطلق آزادی نیست، بلکه آزادی انسانی است، و آزادی انسانی، معقول و خرد معیار است. قهرا آزادی او با ویژگی عقلانی بودن لازمه دارد. یعنی تمام تصمیم گیریهای او باید با این ویژگی هماهنگ باشد. در غیر این صورت، آزادی او، آزادی انسانی نخواهد بود، بلکه آزادی حیوانی و غریزی خواهد بود. از طرفی خطوط و اشکال عقلانی آزادی او با توجه به جهان بینی و ایدئولوژی مورد قبول او روشن می شود. و از آنجا که جهان بینی توحیدی و شریعت الهی نمونه کامل جهان بینی و شریعت است حدود و شروط آزادی معقول و مشروع انسان بر پایه شریعت آسمانی تعیین می شود. و اینجاست که ارتباط دین و آزادی، و ملازمه آن دو با یکدیگر روشن می گردد. یعنی دین خطوط و روشهای عقلانی حیات انسان را بیان می کند. و حیات عقلانی چارچوب و ضابطه معقول و مشروع آزادی انسان است. پس هیچک از دین و آزادی بدون یکدیگر نه تفسیر روشنی دارد و نه قابل تحقق و اجراست.
اختیار و آزادی که ملازم با حیات عقلانی و بشری است، موضوع و متعلق دین را فراهم می کند، و بدون آن، دین بلاموضوع خواهد بود، و از طرفی دین خطوط اساسی و روش های کاربردی آزادی عقلانی و مشروع را روشن می کند پس بدون دین، آزادی بشری مفهوم درست و راه کار روشن و استواری نخواهد داشت.
به قول شهید مطهری: « اسلام هم صداقت دارد و هم قدرت. تاریخ از چنین صداقت و قدرتی حکایت می کند. اسلام با اینکه به مصالحی پوسته بردگی را الفاء نکرد ولی هسته آن را از بین برد، بردگان در ظل حمایت اسلام آقایی می کردند( داستان زیدبن حارثه و غیره). ولی در امریکا پس از الفاء بردگی هنوز فرزندان آنها در تبعیض ناروا و وضع فلاکت بار زندگی می کنند.
اسلام طرفدارتنها آزادی نیست، از نظر اسلام بهشت در آنجا که تنها آزاری نباشد و کسی را با کسی کاری نباشد نیست؛ اسلام محبت، صمیمیت، برادری، گذشت، همدلی و همروحی آورد، عواطف انسانی آورد.».
اسلام براساس دید خود به انسان، جامعه و نظام سیاسی خود را براساس آزادی بنیان می نهد. زمانی که دوران حکومت پیامبر را در نظر می گیریم و برنامه های مختلف اسلام و مبانی فکری آن را مرور می کنیم می بینیم که تمامی وسایلی که برای انجام مأموریت در اختیار پیامبر گذاشته می شود آزادمنشانه است و هیچکدام از این وسایل اجباری و الزامی نیست و مصداق آن آیه: «هو الذی بعث فی الامبین رسولا منهم یتلوا علیهم ایاته ویزکیهم و یعلمهم الکتابه و الحکمه» می باشد. اسلام اصول خود را عرضه می کند و احکامش را با زبان حکمت و منطق و پند و نیکو روشن می سازد و مردم نیز آزادند که آن را بپذیرند یا نپذیرند.
بنابراین، بطور کلی می توان گفت، از آنجاکه اساس تشریع و قانونگذاری در اسلام ، توحید و یکتا پرستی و اخلاق فاضله انسانی است و حیطه و دامنه تشریع و قانونگذاری نیز کلیه شئون فردی و اجتماعی انسانهاست. آزادی به معنایی که در تمدن جدید متداول است{آزادی در غیر چهارچوب قوانین تشریعی بشری یا آزادی در عرصه عقیده و اخلاق} در اسلام جایگاهی نخواهد داشت، بلکه آزادی در اسلام عبارت است از «رهایی انسان از قید عبودیت و بندگی ماسوی الله» و این معنا از آزادی اگر چه جمله ای کوتاه و مختصر است، اما به قول مرحوم علامه طباطبایی از حیث معنی و مفهوم از وسعت و دامنه ای برخوردار است که جز با کنجکاوی و تعمق کامل در سنت اسلام و سیره عملیی که اسلام بشر را به آن دعوت می کند و مقایسه آن با روش استعماری و قدرمابانه ملل به اصطلاح متمدن، به عمق و ژرفای آن نمی توان رسید.
بنابراین آزادی در مفهوم اسلامی آن ریشه در تمایلات و خواسته های غریزی و مادی انسانها ندارد، بلکه خاستگاه آن خصائص و ویژگی های فطری و نهاد و سرشت پاک انسانی و تلائم و تطابق تشریع و تکوین است براساس عنصر و حقیقت انسانی که رشد و کمال آدمی را ایجاب می کند. از دیدگاه اسلام انسان در مسیر شکوفایی و رشد و تعالی استعدادهای ویژه خود آزاد است. و از آنجا که کمال آدمی منحصرا در تقرب معنوی او به ذات اقدس حق – کمال مطلق – است. این آزادی جز با عبودیت و بندگی او حاصل نمی گردد.